سلام
خیلی دوست داشتم خودم را متقاعد کنم که استاد شجریان دلشان واقعا برای مردم ایران می سوزد که حتما همین گونه است و هر جا که مطلبی می دیدم که ایشان کاری در راستای مخالفت با رسانه های بیگانه انجام داده اند سعی می کردم در وبلاگ خود قرار دهم. نمونه آن همین پست آخر که درباره "نه استاد شجریان به شبکه بی بی سی فارسی" بود. اما دیدم که بازهم تکذیب شد مانند مصاحبه ایشان با روزنامه وطن امروز. برای همین تصمیم گرفتم این مطلب را که در یکی از سایت ها خواندم در اینجا بیاورم تا استاد عزیز نظرات مخالفان مصاحبه ایشان با رسانه های بیگانه را مشاهده کنند.
می دانم که با گذاشتن این پست بسیاری از دوستان بازهم شروع به فرافکنی می کنند و به بنده نیز اهانت خواهند کرد مانند پست های قبل اما برخود لازم دیدم که این مطلب را در وبلاگ خود قرار دهم. باشد که دوستان منصفانه برخورد کنند.
در ضمن در متن ذیل کاملاٌ جانب ادب و احترام به استاد رعایت شده و از دوستان نیز خواهشمندم اگر نظری داشتند آن را با احترام بیان کنند.
"به قلم عباس پژوهش"
عبارت ها با آگاهی سروده می شوند و زبان و نوای یک خواننده نیز به طریق اولی به صورت آگاهانه و هدفمند عبارات و اشعاری خاص را از میان حجم عظیم اشعار موجود در ادبیات برگزیده و به فراخور حال ، به قال می رساند .
آقای محمدرضا شجریان که سال های سال است داعیه ی سیاسی نبودن و سیاست گریزی داشته و این مشی بارز ایشان - که با هیچ مقوله ی سیاسی میانه ای ندارند ! - زبانزد خاص و عام هنری و غیر هنری بوده است . بر خلاف ادعاهای گذشته ، اخیراً به دفعات در رسانه های خارجی معاند ( به عنوان مثال همینک که نگارنده در حال نگارش متن حاضر است ، خبر از حضور زنده ی ایشان در شبکه ی ایران ستیز VOA میرسد ) ، ظاهر شده و در دفاع مستقیم و یا تلویحی از آشوب های گذشته ی تهران با لحنی به ظاهر دلسوزانه سخنانی می گویند . ایشان به تازگی در حرکتی هنری - سیاسی یکی از اشعار آقای فریدون مشیری را انتخاب و طبق معمول برای مخاطبان داخل کشور در آن سوی مرزها اجرا نموده اند .
نگارنده امید دارد که ایشان به زودی به خط مشی غیرسیاسی پیشین بازگشت کرده و در این سن و سال بالا ، سابقه ی صرفاً هنری خود را با سوابقی غیرهنری درنیامیزند ، چرا که به هر حال هر کسی را بهر کاری ساخته اند و هر گلی بوی خاص خود را دارد .
دراین باره پاسخی بر آواز جدید ایشان تقدیم حضور گردیده است تا به این استاد آواز ایرانی یادآوری گردد ، که اشخاص در هر حیطه ای که وارد شوند اهالی آن حیطه به دلیل حساسیت ها و دغدغه هایی که در همان حوزه دارند با شخص تازه وارد به تقابل و یا تعامل برخواهند خواست و از آن پس شخص واردشونده چه بخواهد و چه نخواهد به عنوان یکی از اهالی همان حوزه ی موضوعی شناخته خواهد شد و در این باره گله ای اگر هست از خود او است نه دیگران .
رفتارهای رسانه ای اخیر آقای محمدرضا شجریان کمابیش صبغه ی غیرسیاسی ایشان را کمرنگ نموده و دیگر با قطعیت نمی توان گفت که محمدرضا شجریان کنش های سیاسی ندارد و یا گرایش ها و تمایلات سیاسی خود را بروز نمی دهد .
به عقیده ی نگارنده گرچه سیاسی بودن به خودی خود بد نیست اما از آنجا که آقای شجریان خود را دارای گرایش های غیر سیاسی معرفی می کنند لذا بنده به عنوان یک ایرانی دوستدار موسیقی سنتی ، برادرانه عرض می کنم که به نظر می رسد چنانچه تا این مرحله از شرایط ایشان تمایل داشته باشند وجهه ی غیرسیاسی و بی طرف خود را همچنان حفظ کنند شاید کمابیش فرصتی برای بازیابی یا بازسازی این وجهه باشد اما اگر این گونه رفتارهای این استاد موسیقی تواتر و عمق بیشتری یابد به احتمال زیاد به خودی خود شهرت پیشین وی به عنوان یک هنرمند غیرسیاسی از دست خواهد رفت .
به هر حال از آن جا که نگارنده ی متن حاضر دارای برخی حساسیت های سیاسی - و ا لبته فراحزبی - است در خصوص عقاید آقای شجریان که در قالب آواز و در اثر جدیدشان ارایه شده است نظراتی داشته و لذا در قالب شعر ، ظاهراً به استقبال شعر آقای مشیری رفته اما در پاسخ به نظرات سیاسی آقای شجریان پژواکی تهیه کرده است تا احیاناً برای آقای شجریان از این باب مفید واقع شود که بازخور نظرات مخالف را در خصوص برخی عقاید سیاسی خود مطالعه فرمایند .
بدین منظور شعر آقای مشیری در کادر سمت چپ و پاسخ نگارنده به عقاید آقای شجریان در کادر سمت راست گنجانده شده و عبارات مشابه نیز در راستای یکدیگر قرار گرفته اند تا مطالعه و مقایسه ی شعرها آسان تر صورت پذیرد .
برای آقای محمدرضا شجریان آرزوی موفقیت روزافزون در امر موسیقی داشته و امیدوارم در زمینه ی حفظ ، ثبت و ضبط دستگاه ها و گوشه های مبهم و ناشناخته ی موسیقی سنتی ایران شاهد آثار بیشتری از ایشان باشیم .
|
پژواکی در پاسخ آقای شجریان |
سروده فریدون مشیری – آواز جدید شجریان |
|
سه تارت را زمین بگذار دلم لبریز از مهر است با تو . حیف اما تو نمی دانی بگردان حنجرت را جانب دشمن ، بگو با او : (( بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید بگو با او : که (( ای خونخوار ِ ناسیراب از خون ِ هزاران کودک افغان و ایرانی تو از آواز زیبای من و تارم چه میدانی ؟ غزل های مرا و شعر حافظ از چه می خوانی ؟)) نمی دانم چه خواهد گفت او با تو . . . تو میدانی ؟ بگو با من چرا این گونه می بینم : به زیر گوش آنانی ( که هردم نزد آنانی ) چرا یک دم نمی خوانی : (( تفنگت را زمین بگذار اگر جان را خدا داده است هر آن کس گفت با تو ، کز من آیی و ستانی ، این تفنگم را بدان بی شک که می خواهد برادرها و یاران تو را در دم به خاک و خون بغلتاند و اما این تفنگی کاین چنین از زشتی اش خواندی و با من زانکه من آیین انسانی نمی دانم ، چنان الفاظ ها راندی : برادر جان تو خود بودی و می دانی که من در کار خود بودم به دور از آتش وآهن ، به کشت و کار ، در گلزار خود بودم ولی یک باره دنیا و زمین و آسمان ، دریای آتش شد تمام میهنم سر تا به پا ، سوگ سیاوش شد تفنگ و تیر و توپ و موشک و خمپاره و اژدر اجل وار از چپ و از راست ، گاه از پای ، گاه از سر مرا و کودکان بی گناهم را تو را و حنجر پرسوز و آهت را به قربانگاه خشم خویش ، می سوزاند و جان ِ ما و یاران را از آن ِ خویشتن می خواند و من گفتم - همان گونه که می گویی - : اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی ؟ و در عین گریز و نفرت از کشتار و خونریزی تفنگی ساختم از آتش و آهن ، که می بینی ! که شب ها تا سحر بیدار بدارد چشم در چشمان ِ این اهریمن خونخوار که گر خواهد بجنبد بار دیگر ، کور سازد چشم هیزش را ببرد پنجه و چنگال تیزش را کنون اما برادر جان تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر ، آیا نباید گفت : " تو از آیین انسانی چه میدانی ؟ " که با یک این چنین شیطان آدمخوار ، دمخواری ؟ چگونه باورت دارم که این سان باورش داری ؟ نشسته با چنین دیوی ، فراز تلی از نعش هزاران کودک غزه و با آن لحن شورانگیز و با مزه برایم شعر می خوانی : (( تفنگت را زمین بگذار )) ! ؟ تفنگم را برادرجان اگر یک دم به روی خاک بگذارم زمینِ میهنت را دیو خواهد خورد و ذره ذره خاکش را به باد خشم خواهد برد. تفنگ من برادر جان چه می دانی برای چیست ؟ برای جاودانه ماندن میهن برای آن که دیگر بار اهریمن اگر خواهد خلیج فارس را سازد به خون کودکانم سرخ حسابش را به تیغ تیر بسپارم به چنگالش رد شمشیر بگذارم کنون اما برادر جان تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر ، آیا نباید گفت : " تو از آیین انسانی چه میدانی که با این دیو آدمخوار دمخواری ؟ " مبادا جادویت کرده ست و " نیمه خواب و هشیاری " ؟ که این سان محفلش با ساز ِحنجرگرم می داری ! اگر این بار شد افکار خوابآلودهات بیدار صدایت را ز چنگال سیاه اهرمن پس گیر دیگر بار و دست دوستی از دوش خون آلوده اش بردار و گر مردی به زیر گوش آنانی ( که اینک نزد آنانی ) بخوان یک دم : تفنگت را زمین بگذار |
تفنگت را زمین بگذار دلی لبریز از مهر تو زبان خشم و خونریزیست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید برادر گر که میخوانی مرا، بنشین برادروار تفنگت را زمین بگذار اگر جان را خدا دادهست به خاک و خون بغلطانی؟ ولی حق را -برادر جان- اگر این بار شد وجدان خوابآلودهات بیدار تفنگت را زمین بگذار |


